بخشودگي اهل گنه در صف محشر .........وابسته به يك گردش چشمان حسين است
 
 
 
 
 

                فضاي سبز

فضاي سبز

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩۱

 

بنام خدا

سلام

چند سالی میشه که من به این وبلاگ دوست داشتنیم سر نزدم... تغییرات زیادی تو زندگیم رخ داد...از جنوب منتقل شدم شمال ...ساری ... و چهار ساله در گرگان شهر خودم هستم.... .... توی این سالها من ازدواج کردم... صاحب دو تا بچه دو قلو شدم (یکی دختر ...یکی پسر ( آخ امان از این پسر)) ... خونه خریدم ...  ادامه تحصیل دادم... و خیلی اتفاقات دیگه

بعضی وقتا وقتی به این وبلاگ پر گرد و خاک مراجعه میکردم دلم واسه  دلم تنگ میشد ... یه زمانی وقتی این وبلاگ رو مینوشتم به همراه بعضی از نوشته هام گریه میکردم شاید کسانی که نوشته هام رو میخوندن ... فقط یکبار میخواندن... اما من چندین بار میخواندم...از نوشتم خاطره لذتی وصف ناپذیر بهم دست میداد....چند سالی هست با خدا مردانه صحبت نکردم دلم تنگ شده واسش... انتقالی من از جنوب با چه عذابی همراه بود ...شاید اگر اون عذاب نبود ..اینچنین تغییراتی هم توی زندگی من رخ نمیداد....خوشحالم که الان یک آرامش نسبی توی زندگیم دارم... و خوشحالم که از این به بعد میتونم کمی برای خودم بنویسم....

سربلند باشید

یا علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦

 

سلام ....بزودی بروز میکنم...قربان شما

پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

 

بنام خدا

زمان دانشجوئيم يكي از هم اطاقي هام ميگفت...يه روز توي زمين كشاورزي پدرم بودم ...پدرم بهم گفت زماني كه جوان بودم و مجرد ،  اون موقع اين زمين مال من نبود ، داشتم از وسط اين زمين رد ميشدم كه ديدم پشت اون درخت گوشه زمين ، فلان مرد با زن فلاني مشغولن....سالها بعد وقتي ازدواج كردم و صاحب فرزنداني هم شده بودم....يه روز از وسط اين زمين رد ميشدم كه ديدم پسر همون زن با دختر همون مرد پشت همون درخت .....

از زماني كه بچه بودم ميگفتن خداوند عادل هست....دستگاه عدل خدا باريكتر از مو رو هم ، از ماست بيرون ميكشه....اما اين چه عدالتي هست كه .....ماران كنند موران كِشند( بزرگترها بدي ميكنن و كوچكترها تاوان ميدن)....

نميدونم كجاي انصاف هست كه بزرگتر هاي ما اشتباهاتي انجام ميدن و اگر خودشان مستقيماً تاوان ندن ، ما فرزندها يا مادران ما تاوان اشتباهات اونا رو ميپردازيم ، تا اونا ببينن وعذاب بكشن....

يعني اگر ما هم خطائي كنيم اگر خود ما مستقيماً تاوانش رو نپردازيم همسر و فرزندان ما ميپردازن....تا ما ببينيم و عذاب بكشيم ....

خب اونا چه گناهي كردن؟

 چند وقت پيش حدود 20 نفر از همكارام ، عليه زن يكي ديگه از همكارام نامه اي به پاسگاه شهرك نوشتن كه اين زن مورد داره.....رئيس پاسگاه هم شوهر زن رو خواست  و بهش گفت كه عده اي از همكارات عليه همسرت اين موضوع رو مطرح كردن...شما ميتوني ادعاي شرف كني...اونم ميره يه شكايت تنظيم ميكنه و....

روز دادگاه.....قاضي همه رو احضار كرد...تمام اونائي كه پاي نامه امضاء  كرده بودن و همچنين زن و شوهرش....قاضي بعد از شنيدن حرفهاي دو طرف ، رو كرد به اون 20 نفر و گفت شما براي ادعاي حرفتون شاهد هم دارين كه ديده باشه....همه ساكت شدن.... گفت پس بر اساس حدث و گمان چنين حرفي زدين؟.... صدا زد سركار، همه اينا رو ببر زندان....تمام 20 نفر رو انداختن زندان....خلاصه شركت هم ماند بدون نيروي حراست...مدير عامل هم به تهران گزارش داد و اونا هم گفتن فعلا وثيقه بذارين اونا از زندان بيرون بيان تا بعد.....

وقتي بطور موقت آزاد شدن ، به يكي از اون 20 نفر كه تو يه قسمت ديگري كار ميكرد گفتن تو ديگه چرا پاي اون برگه رو امضا كردي؟....گفت از بس بيخ گوش من خواندن كه اون زن مورد داره ،  باورم شد...

خلاصه به هر كلكي بود با پا درمياني افراد ديگري اون مرد رضايت داد و از شكايتش صرف نظر كرد...اما خيلي زن و بچه هاشون رو نفرين كرد كه به سر زن و بچه هاتون بياد....

 خدايا من نميخوام به عدالتت معترض بشم...براي كسي كه در حقش ظلم شده ، خب خوشحال كننده هست كه ببينه بدبختي خود و خانواده ظالمش رو....

خدايا من نميخوام بگم بچه ها و همسران ظالمين چه گناهي كردن كه اونا هم بايد تاوان بدن....يا اونا چرا بايد درس عبرت واقع بشن....

خدايا من ميخوام بگم ما آدمها اونقدر كثيفيم كه اگر زمين بياي، تو رو هم آلوده ميكنيم....ما آدمها اونقدر بديم كه اگر پائين بيائي كاري كنيم پائين تر بري....ما آدمها اونقدر سيرت زشتي داريم كه اگر با ما باشي جز به انتقام فكر نميكني به آني تمام زمين و زمان رو در هم ميپيچي.....

 اما خدايا با همه اين حرفها ...ما آدمها اونقدر خوبيم كه هزاري هم كه ازت غافل بشيم باز نگاه كه به آسمان ميكنيم اشك توي چشمامون حلقه ميزنه...هر چند خجالت بكشيم به آسمان نگاه كنيم.....

خدايا ما آدمها اونقدر دل بزرگيم  مثه خودت ، براي گرفتن چيزي ازت اونقدر درب خونه ات رو ميكوبيم كه چشمان رحمتت پر از اشك بشه مثه باران رو سر ما بريزه....

خدايا فقط ازت ميخوام اين عبرتهاي دور و بر ما رو، اونقدر تلخ براي ما قرار بدي ، تا هيچ وقت نه ظلمي به كسي كنيم ، نه باعث عذاب خانواده مون بشيم...

 خدايا...

پيام هاي ديگران ()

شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

 

بنام خدا

ده يازده سالم كه بود يه دوستي داشتم به نام قاسم....اين پسر اونقدر خوب بود كه حد نداشت...تنها كسي كه بيشتر وقت رو با اون ميگذراند من بودم و تنها من بودم كه با اون دم خور بودم...قاسم چون بچه كم حرف و ساكتي بود و معمولا يه گوشه اي مي ايستاد بازي بچه ها رو تماشا ميكرد كمتر جست و خيز داشت ...پسري ساكت كه از ديوار صدا در ميومد ولي از اون نه ...تنها عاملي كه باعث تحرك اون و دويدنش ميشد شوخي هاي من بود ...قلقلكي بود و منم همينطور ....من قلقلكش ميدادم و فرار ميكردم...اونم يه جا كمين ميكرد و يكعدفعه ميومد منو قلقلك ميداد (نا گفته نمانه كه هر چي من اونو قلقلك دادم حالا خواهر زاده هام دمار از روزگار من درآوردن )...

به هر حال همين مسئله هم باعث فرار قاسم ميشد و منم دنبالش....

بعضي وقتها هم كه خيلي ديگه شوخي گل ميكرد با همون لبخند ملايمي كه هميشه به لب داشت به من ميگفت من از دست تو چكار كنم ...

يه روز خيلي سر بسرش گذاشتم يه جا كمين كرد و يكعدفعه از پشت سر بازوهام رو گرفت و گفت من از دست تو چكار كنم....از دستت خسته شدم خسته....گفتم فقط يك راه داري....با همون لبخندش گفت چه راهي ...گفتم ديگه باهات حرف نزنم....لبخندش بيشتر شد و يواشي در گوشم گفت لطفا حرف نزن ...شايد از دستت راحت شدم....

بعد از اون تا چند روز با قاسم حرف نزدم ...ميومد سلام ميكرد من ميرفتم خونه...جواب نميدادم....هي صدام ميكرد و حرف نميزدم...چند روزي گذشت كه ديگه نديدمش....سراغش رو گرفتم ...گفتند خونه شون رو فروختند و پدرش مغازه اش رو هم فروخته و رفتن جاي ديگه....

ديگه هيچ وقت قاسم رو نديدم....خيلي دلم براش تنگ شد....خيلي اشتباه كردم....دوست خوبي بود.. همون يه ذره دروغ و چاخان رو هم از خودم ميگرفت به خودم تحويل ميداد بعد ميخنديد ....

من هيچ وقت در طول زندگيم با چنين شخصي برخورد نكردم....

الان سالها از اون موقع ميگذره ....

ديروز خيلي يادش توي ذهنم بود....خيلي اشتباه كردم...دوست خوبي بود ...هر چند بچه بوديم و از اين اشتباهات خيلي توي زندگي پيش مياد....

حتي در مورد خدا هم همينطور.....

در تمام طول زندگيم شايد هر وقت كه اشتباهي مرتكب شدم خدا اومده و بهم گفته من از دست تو چكار كنم...نميدونم چند باربهش گفته باشم بهتره ديگه با من ( من با تو) حرف ......

خدايا نميدونم چقدر پيش اومده ...ميدونم كه خيلي ...ميدونم هر دفعه مثه لبخند قاسم ميومدي پيشم بلكه مهربانتر....كه من از دستت چكار كنم....منه گستاخ بي ادب هم ....هميشه و الان هم همينطور بي ادبانه...

خدايا فقط يه چيز رو ميخوام بهت بگم كه در مقابل بي ادبي هام....گناهام...اشتباهاتم.... از من نرنجي....

خدايا نميخوام تو،  قاسم بشي برام ...

خدايا.....

 

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

بنام خدا
راهنمائي كه ميرفتم تقريبا 13 و14 سالم بود ساعت 2 بعدازظهر توي تابستان من و برادرم مغازه پدرم بوديم و پدرم رفته بود خونه استراحت كنه....داشتيم صحبت ميكرديم كه برادرم گفت وسط خيابون رو ببين....نگاه كردم ديدم پسر صاحب مغازه بستني فروشي روبروئي وسط خيابان يه دختره كه يه پاش هم فلج بود و گدائي ميكرد رو اذيت ميكرد.... برادرم گفت اين پسره خواستگار فلاني بود ...ميخواست فلاني دخترش رو به اين بده اما از هر كس درباره اش سوال شد بد تعريف كردن....چند نفري حرف خوبي درباره اش نزدن....خانواده پسره هم ناراحت شدن چرا براي پسر ما زدن...
سالها گذشت من سربازي و دانشگاهم تمام شد....يه روز مغازه برادرم بودم كه همون دختر گداهه آمد مغازه خريد كنه ....من دختره رو ملكموت (با همون ملك موت) صدا ميكردم...بهش گفتم ملكموت چطوري...گفت خوبم...و خريدش رو كرد و رفت.....
برادرم گفت چند وقت پيش پسره بستني فروشه ميبينش كه گوشه خيابان نشسته ناله ميكنه...ميگه چي شده ...اينم ميگه كه چند وقته اين پام كه فلجه خيلي درد ميكنه .... ميبرش دكتر ...بعد ازمعاينه و ديدن عكس...دكتره ميگه پاش سياه شده بايد سريع قطعش كرد....همون پسره هم تمام مخارجش رو ميده تا پاش رو قطع كنن.....
نمي دونم بايد چي بگم ...وقتي يادم مياد از اين حرف ....از اون روز...از خواستگاري رفتن اين بنده خدا.....و بد گفتن مردم...
اون پسره ازدواج كرد و به گفته خيلي ها ...خيلي پسر خوبي شده.....پسر مومني شده....
ما آدمها چقدر زود تغيير ميكنيم ...چقدر زود آدم ميشيم....چقدر زود سالم ميشيم...و چقدر زود مومن ميشيم....
اما در كنار همه اينها ....ما آدمها هيچوقت نميخوايم گذشته مردم رو فراموش كنيم...چقدر زود راجع به مردم اظهار نظر ميكنيم....چقدر زود همديگر رو از بين ميبريم...و چقدر زود ايمانمون رو زير پا ميذاريم....چقدر زود فرصت يك زندگي خوب رو از ديگران ميگيريم....
وقتي خطائي از ما سر ميزنه كه به مصيبتي دچار ميشيم... همش از خدا ميخوايم ما رو ببخشه...اما خودمان حاضر نيستيم كسي رو ببخشيم....
تا تير در تركش داريم بي هدف به سمت ديگران پرتاپ ميكنيم....
چطور دلمون مياد يه بار زندگي مردم رو به بازي بگيريم...مانع خوشبختي اونا بشيم....اگر خوشبختي اون دو جوان در گرو ازدواج با هم بود چي؟....
جواب خدا رو چطور ميخوايم بديم؟....

يا علي

پيام هاي ديگران ()

شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

بنام خدا

چند روز پيش داشتم فكر ميكردم واقعا افراد بازنشسته كه چندرغاز حقوق ميگرن چطور مخارجشون رو تامين ميكنن يه روزي زور و بازوئي داشتن اضافه كاري و چي و چي زندگيشون با تلك تلكي به هر حال تامين ميشد اما الان كه پير شدن و همه بچه ها رو از خانه بيرون فرستادن وضع خراب تر از قبل شده ....
هر چي فكر كردم ديدم بخشي از اشكال از عملكرد دولت و بخشي از اون هم از ما فرزندهاست...

هر پدر و مادري كه يك بچه رو از خونه بيرون فرستاد يا بعبارتي عروس و داماد كرد چند تا دنباله هم به خودش اضافه كرد و چند تا نون خور اضافي ....
اگر قبلا يك نفر بودن الان چهار نفر شدن....همه شان هم شكمو ...فقط ميان بخورن و برن...
هفته اي يك بار يا دو بار خونه پدر و مادر به هر حال ديگه نميشه ميوه اونجوري كه قبلا جلوي بچه هاش ميذاشت الان بذاره ..عروسه حرف ميزنه ...داماده حرف ميزنه....و غيره
اما يك كدام از ما فرزندها نفهميديم كه هر بار كه به خانه پدر و مادرمان سر ميزنيم حداقل ميوه اي كه خودمان ميخوايم بخوريم رو همراه خودمان ببريم ....

وقتي استخدام شدم و براي كار توي يه شهر ديگه مشغول كار شدم مخارج زندگي رو تا حدي فهميدم ....هر وقت كه مرخصي ميرم تمام خانواده اعم از برادرام با تير و طايفه ...خواهرام با خدم و حشم ميان خونه مادرم ....چرا؟....اينجانب اومدم مرخصي....
و هنوز بعد از گذشت چند سال نديدم يك نفر يه چيزي تو دستش بگيره بياره خانه مادرم ....ميوه يا شيريني ...يا لااقل بلد باشه غذائي كه درست كردن رو بيارن همه با هم بخوريم...
خب بخاطر مرخصي رفتن من مادرم هزينه غذا و ميوه و آب و برق و گاز تلفن و خيلي چيزاي ديگه رو تا زماني كه من اونجام بايد تقبل كنه ...
اما روز آخر كه ميشه نميتونم خرجي كه مادرم بخاطر من متقبل شده رو نديده بگيرم ....
هر دفعه كه ميرم مرخصي خونه مادرم ...روز آخر مادرم رو صدا ميكنم توي اطاق ديگري كه كسي نيست صد هزار تومن پول يواشكي بهش بدم....
نميدونم من كه پسر كوچيك خانواده ام بايد اينو درك كنم اما هيچ كدوم از برادر و خواهرام نميفهمن...
واقعا ما فرزندها كي ميخوايم بفهميم وقتي خونه پدر ومادرمان ميريم لااقل ميوه مون رو ببريم لااقل بعضي وقتا غذا درست كنيم و بعد با ديگ غذا بريم خونه اونا....
بايد نشان بديم ما هم به بلوغ فكري رسيديم يا نه...
كي ميخوايم بفهميم ؟؟...
وقتي كه ما هم پدر و مادر شديم؟؟؟....

يا علی

پيام هاي ديگران ()

شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بزودي گرد گيري ميشود

...........بزودی گردگيری می شود....مطمئن باشيد.....

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

 

بنام خدا

كم سن و سال تر كه بودم يه چيزي هميشه توي دعا هام بود كه از خدا ميخواستم ...هميشه توي تنهائي هام اينو از خدا ميخواستم كه خدايا من ميخوام از آينده ام مطلع بشم....ميخوام بدونم چه اتفاقي قراره در آينده برام بيفته...

ميخوام بدونم چه اتفاق خوب يا بدي قراره برام بيفته...

مدتها بود كه توي دعاهام اينو هم ميخواستم.....

تا چندين سال قبل .....

گوشه راست چشم چپم ، پلك پائيني شروع به پرش كرد چنان پلك چشمم ميپريد كه شبها منو از خواب بيدار ميكرد......هر كاري ميكردم  ايست نميكرد ...واقعا اذيتم ميكرد.....بعد از دو هفته يه شب به مادرم گفتم نميدونم چرا دهفته هست كه پلك چشمم ميپره ...مادرم اون موقع يه حرفي زد و من هم خنديدم ...پدرم هم نشسته بود و حرفي نزد...

فردا صبح پدرم براي كاري از خونه رفت بيرون ....طولي نكشيد يكي از آشناها آمد و در زد مادرم در رو باز كرد گفت حاج اقا يكدفعه حالش بد شد پسر بزرگت رو گفتم آمد  با ماشين بردش بيمارستان....

من هم سريع لباس پوشيدم رفتم بيمارستان 5 آذر گرگان اما نشاني ازش نديدم هر چي اين در و اون در زدم چيزي دستگيرم نشد....

برگشتم خانه روسكو توي حياط نشسته بودم ديدم مادرم آمد يه جفت كفش و يه كت توي دستش بود چشماش خون بود ...گفت...... پدرت مرد.....لحظه عجيبي بود......

روز بعد كه پدرم رو دفن كردن ...به محض اينكه پدرم رو توي قبر گذاشتن و تمام......چشمم از پرش ايستاد...ديگه پلك چشمم هيچ تكاني نميخورد...تمام شد.....

بعد از اون هر وقت اتفاق خوبي با بدي مي افتاد پلك چشم راستم يا چپم پرش داشت و مي فهميدم كه يه اتفاقي قراره بيفته....

حتي بعد از مدتها بيكاري قبل از اينكه حتي فرم روزنامه رو براي استخدام پر كنم تا چه برسه به آزمون و اين حرفها.... در حدود شش يا هفت ماه چشم راستم ، پلك بالائي  پرش داشت....خيلي سخت ميگذشت ..نمي دونستم چه اتفاقي قراره بيفته....اين خيلي سخت ترش ميكرد....وقتي آزمون دادم و قبول شدم و مشغول به كار شدم تمام شد.....

قبل از تصادفم هم گوشه چشم چپم ، پلك پائيني ميزد ...نميدونستم چه اتفاقي قراره بيفته....

الان هم كه يكي و دو ماه از اون ماجرا ميگذره هنوزم داره ميزنه....خيلي سخته...نمي دونم چكار كنم....

عجب چيزي از خدا خواستم .....

واقعا تو چه چاهي افتادم....يه درخواست عجيب از خدا داشتم كه الان نميدونم چطور فرار كنم ازش....نميدونم خدا رو به كي قسم بدم كه بابا دست بردار..... اشتباه كردم....

از بس خدا رو به همه قسمش دادم ديگه كسي نمونده .....اما نميدونم باز چه اتفاقي بدي قراره بيفته.....

فقط خدايا تو رو به بزرگيت اينقدر سخت نكن زندگي رو برام......

           

                                                                                      يا علي

پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

 

بنام خدا

 

مدرسه راهنمائي كه ميرفتم يكي از بچه هاي محل كه بايكي از دختراي محل ارتباط داشت آمد و گفت كه كه يكي از دخترا مايله باهات ارتباط داشته باشه گفتم كي هست گفت اول بايد نظرت رو بگي گفتم بايد بفهمم كي هست ....خلاصه پس از كلي كلنجار رفتن گفت مهناز.....من گفتم بايد فكر كنم.......گفت آخه احمق جان اينم فكر كردن داره؟.....چيزي نگفتم و رفتم....تا بحال چنين پيشنهادي بهم نشده بود و از طرفي هميشه اين پسرها بودن كه دنبال دخترا مي افتادن ...به هر حال تا يه مدت بچه هاي محل دورو بر من زياد مي پلكيدن ....نمي فهميدم چرا.....تا اينكه بالاخره به همون بنده خدا گفتم بگو نه.....بعد از اون ديگه كسي دور برم نميومد همه جيك جيك ميكردن... همه درگوشي حرف داشتن.....چند ماهي  به همين منوال گذشت بالاخره از يكي از بچه هاي محل كه با كمتر كسي توي محل دم خور بود سوال كردم قضيه چيه.....ميدوني؟.....گفت من شنيدم وقتي تو جواب رد به مهناز دادي  فلاني افتاد دنبالش .... به محض اينكه مهنازميره توي كوچه به اميد اينكه با هم آشنا بشن و صحبت كنن... درب يه خونه باز ميشه و با اشاره ميره تو خونه و همش هرزه گي ....حتي به گفته يكي از دختراي محل كارشان به سلام هم نكشيده ......اين اولين باري بوده كه ميخواسته با يه پسري دوست بشه....

نميدونم بايد در مورد اون ماجرا چه اظهار نظري  بكنم ...اما بعد از شنيدن اين قضيه ديگه ترك همه بچه هاي محل رو كردم....اونقدر ناراحت شدم كه هنوز هم كه هنوزه با بچه هاي محله مون سلام و عليك ندارم ....بعضي وقتا كه مرخصي ميرم ....ميان مغازه برادرم خريد كنن ...سلام ميكنن ...فقط با اشاره سر جوابشون رو ميدم.....

 اون دختره هم ديگه افتاد تو اين مسير، ديگه ول كن نبود....فقط دنبال هرزه گي....الان هم كه ازدواج كرده  ......زندگيش بد و بدتر......

وقتي فكر ميكنم....مي بينم بعضي از ما به يه طريقي مسير زندگي ديگران رو عوض ميكنيم.......يه حرف نسنجيده....يه پيشنهاد نادرست.....

ديشب داشتم به گذشته فكر ميكردم.... اشتباهاتم....شرمنده گي هام.....چي بايد بگم .....حتي خجالت ميكشم به آسمان نگاه كنم.....

 يادم آمد از يه دوستي كه واقعا در حقش ظلم كردم .....دو سال بعد از اينكه ديگه هر كداممان  سراغ  كار و باري رفتيم پشيمان شدم....به يه بدبختي پيداش كردم...اونقدر 118 اصفهان التماس كردم كه چند تا شماره هم فاميل اونا رو بده ....خلاصه يكي از اونا فاميلشون در اومد و شماره اش رو گرفتم....وقتي كه باهاش صحبت ميكردم.....با بزرگواري تمام گفت بخشيدمت.....

نمي دونم چقدر من سهم منفي در زندگيش داشتم....يا چقدر سهم منفي در زندگي ديگران دارم.....اونائي كه يادم نيست چقدر بد كردم بهشون......

ما هميشه از خدا ميخوايم كه ما رو ببخشه ...شب قدر قرآن سر ميگيريم تا به بهترين وجه سال آينده ما رقم بخوره...اما حاضر نيستيم كمي به خودمان نگاه كنيم...چكار كرديم....قلب قشنگه مون  رو چطور لكه دار كرديم...

خدا چطور ميخواد بگذره .....چطور ميخواد بگذره از اونائي كه مسير زندگي يك انساني رو واسه خواسته هاشون تغيير ميدن......

خدا نكنه آدم كاري رو كنه كه خجالت بكشه به آسمان نگاه كنه .....

من كه جز خجالت چيزي ندارم بگم........

فقط شرمنده گي برام باقي مونده......

 

                                                                       يا علی

پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳

 

بنام خدا

 

زماني كه بچه بودم ...تقريبا 3 يا 4 سالم بود ....دائيم از تهران آمد گرگان يه سري به ما بزنه.... يادمه يه هديه هم واسه من آورد ....هر چند سن وسال كمي داشتم اما هيچ كس تا اون موقع به من هديه اي نداده بود...انگار دنيا رو به من داده بودن ...توي طايفه ما كسي بلد نبود از اين كارها بكنه .... خيلي خوشحال شدم ....يه آمبولانس كه كوكش ميكردي راه ميرفت و آژير ميكشيد....همون موقع بردمش توي كوچه ....با يكي از همبازي هام مشغول بازي شديم كه انداختش توي جوي آب و كثيف شد و رفتم گرفتمش زير شير آب و به نيم ساعت نكشيد كه خراب شد....من زياد از دائيم خاطره ندارم ...يعني اصلا خاطره ندارم....اما تا زماني كه زنده بود  بسيار دوستش داشتم  و دارم ...به خاطر همان هديه اي كه برام آورد اين همه ساله كه مهرش توي دلم افتاده.....

الان سالها از اون موقع ميگذره....من 5 تا خواهر زاده دارم يعني 5 تا دائي ام....هر چند يكي از خواهر زاده هام تقريبا همسن و سال منه و تازه فارغ التحصيل شده....اما هر بار كه مرخصي ميرم ....امكان نداره دست خالي برم....يعني ديگه انتظار دارن من كه ميرم يه چيزي  براشون ببرم....كما اينكه وقتي ميرم شاهرود ...اول ساك منو تخليه ميكنن...بعد وسايل شخصيم رو ميذارن سر جاش و بعد مي شينند و بحث ميكنن كه چي مال كي ....شايد تمام عشقشون اينه كه فقط ساك منو ديد بزنن ...البته به يك خودكاري بندن ...مهم نيست چي آورده باشم ...فقط دوست دارن خوشحالشان كنم....

به قول خواهر زادم كه دختر هست ...ميگه دائي: جدا از رفاقت بين من و تو و بزرگ شدن من ....تو دائي مني و دوست دارم وقتي مياي.... ببينم يه چيز حتي  بي ارزش، كوچك، هم كه شده واسه من آورده باشي ....

الان وقتي فكر ميكنم به گذشته به حال يه سوالي هميشه از خودم ميپرسم...من در طول زندگيم شايد دستگيري مردم رو زياد كرده باشم....اما وقتي فكرش رو ميكنم همش واسه دل خودم بود فقط براي اينكه دلم رو راضي كنم...خوشحال بشم...هر چند رضايت خدا هم درش بوده ....اما هيچوقت يه گلي رو حتي نچيدم كه از اول براي خدا چيده باشم....هيچوقت كاري رو نكردم كه براي انجام اون كار تمايل نداشته باشم اما بلند شم و فقط براي خدا اون كار رو كنم.....خيلي لذت بخشه آدم يه كاري رو از همان اول فكر، براي خدا انجام بده نه براي دل خودش....كاري كه هنوز من انجام ندادم....يا شايد هم فكرم نميرسيد....

زمان دانشجوئيم يه نفر بود نميدونم چه كدورتي از من به دل گرفته بود كه وقتي منو ميديد اخماش ميرفت تو هم و صورتش رو برميگرداند ...بعضي وقتا احساس ميكردم كه با تمام وجود از من متنفره....يه بار واقعا ناراحت شدم و لبخندي زدم و يه گل از توي باغچه دانشگاه چيدم و رفتم جلو و گذاشتم توي جيب پيراهنش ودستم رو گذاشتم روي دوشش و  گفتم نميدونم چرا از من متنفري... اما من دوستت دارم.... و رفتم....

دفعه بعد كه توي سالن ايستاده بودم آمد از جلوم رد بشه سلام كرد و از جيبش يه شكلات بيرون آورد به من داد و صورتم رو بوسيد بدون اينكه چيزي بگه رفت.....

الان وقتي فكر ميكنم ما كدوم از اين كارها رو براي خدا انجام داديم ...كدام شاخه گلي رو براي خدا هديه فرستاديم....خدائي كه هر روز هزاران بار شاهد انواع و اقسام گناهان ماست.... كجاي زندگي مان تلاش كرديم از دل خدا دربياريم.....كجای زندگيمون يه هديه ، يه يادگاری به خدا داديم كه هميشه بياد ما باشه.... يه عمر ما رو دوست داشته باشه.....

 

                                                                    ياعلي

پيام هاي ديگران ()

Link

Link #2


امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان

خاطرات جزيره تنهائي

موسيقي نرم افزاري

پناهنده

خورشيد نيمه شب

من يار مهربانم

دلتنگي من