بنام خدا

 

زماني كه ديپلمم رو گرفتم چون اون موقع دانشگاه قبول نشدم رفتم سربازي.....دوره آموزشي كه تمام شد چون نمرات دوره آموزشيم بالا بود و جزء نفرات اول گردان بودم گروهبان يك شدم...درجه اي كه معمولا به فوق ديپلمه ها ميدن....به هر صورت توي سالن تقسيم هم من كه نمي دونم چرا لكنت زبان گرفتم و اتفاقي افتاد كه هنوز هم مبهوتم ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

علي ايحال بعد از يه مرخصي يكهفته اي بايد خودم رو جهاد خودكفائي در لويزان تهران معرفي ميكردم.......هيچ كس آدرسي به من نداده بود....فقط گفته بودن تهران ....با يه بدبختي پيدا كردم.......رفتم قسمت امور اداري يه سرهنگي با يه تيمسار ايستاده بودم احترام گذاشتم و توضيح دادم از اونجائي كه روي سينه ام نوشته شده بود ديپلم وظيفه ، تعجب كردن گفتن شما گروهبان يكي؟.... ...يك سري فرمهائي رو پر كردم و به آسايشگاه افسران رفتم...وسايلم رو گذاشتم و ديگه موقع ناهار بود ...همراه چند نفر به سالن غذا خوري رفتم به من گفتن درجه داران رو اونجا غذا ميدن  و افسران رو اينجا....منم رفتم تو صف درجه داران...نوبت من كه رسيد همه معترض شدن ...آقا به اون غذا نده....آقا ما خودمان گشنه ايم....من هاج و واج مونده بودم....اينا ديگه كي هستن....خيلي احساس غريبي كردم.....دلم گرفت.....اوني كه غذا رو تقسيم ميكرد گفت مگه ميميرين نفري يه قاشق چائي خوري از غذا تون كم بشه.....يه عده گفتن آره ميميريم...اون سهميه غذا نداره.....گفتم من يه مقدار خوراكي مادرم تو ساكم گذاشته اشكالي نداره....مقسم غذا گفت امكان نداره ظرف غذام رو گرفت و بيشتر از بقيه جا كرد ...رفتم سر يه ميز نشستم و غذام رو خوردم....اون روز گذشت ...فردا صبح بعد ازصبحانه  رفتم سمت امور اداري ...بچه ها يواش يواش ديگه ميومدن.....ساعت 9 بود كه يكي آمد گفت اون گروهبان يكه كجاست كه ديروز اومده بود....بلند شدم گفتم بله ....گفتن بيا جناب سرهنگ كارت داره...رفتم پهلوي سرهنگ و گفت تيمسار فرمانده پادگان دستور دادن ايشون از امروز ارشد كل درجه داران پادگان هستن......خدايا .......

موقع ظهر همه رو بخط كردن و من رو معرفي كردن.....بعد چند نفر از اونائي كه ديروز به غذا گرفتن من معترض بودن آمدن و وسايل منو از آسايشگاه افسران بردن تو آسايشگاه خودشان...

زماني كه تازه به خدمت اعزام شدم وقتي رفتم سوار اتوبوس بشم ...تا پاي راستم رو روي ركاب گذاشتم يكدفعه صداي اذان بلند شد....دوسال بعد همون روز .....وقتي كارت پايان خدمتم رو ميخواستن بهم بدن همين كه اسمم رو خوندن صداي اذان ظهر بلند شد....

من در طول زندگيم لحظاتي بوده كه با تمام وجود خدا رو احساس كردم....طوري كه چيزي جدا از خودم ندونستم فقط قطره اشكي نياز داشته تا خودشو نشون بده....چه موقع رفتن به زيارت امام رضا و چه مواقع ديگه....

الان نميدونم چرا احساس ميكنم خيلي از خدا دورم .....اونقدر كه خجالت ميكشم به آسمان نگاه كنم....خجالت ميكشم تو نماز جماعت صف اول نماز بايستم.....

ما آدمها خيلي پر اشتباهيم....

و من كه بيشتر ....ديگه حضور خدا كنارم احساس نميكنم....هر چقدر بزرگتر شدم دلم دورتر شد از خدا....فقط نميدونم توي اين عيد فطر خدا ميخواد چطور با من برخورد كنه.....خيلي ميترسم.....

اي كاش هيچ وقت بزرگ نميشدم.....

خدايا ....

 

                                                                         يا علي23.gif

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سينا

سلام دوست عزيزم. نوشتت جالب بود، اميدوارم با توکل به خدا بيشتر به سمتش بری البته اين رو تا خودت نخوای اتفاق نميوفته. عيدت مبارک

فرمهر

سلام.اول از همه عيدت مبارک اميدوارم به اون چيزی که از ته دل ميخوای برسی دوم اينکه خوشحالم بالاخره از لی لی پوت برگشتی و اپديت کردی سوم اينکه اميدوارم هميشه دست خدا بالای سرت باشه حتی اگر يه روزی مثل امروز نخوای يا نتونی دستشو بالای سرت ببينی (چون اگر تو نمیبینی دلیلی نداره که نباشه).ميدونی من هميشه فکر میکنم که: خدايا راضيم به رضايتت حتی اگر منو ته جهنم میپسندی و رضايتت به اينه بازم راضيم!میدونی منظورم چیه؟ در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد/طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد . . .

خانوم کوچولو

سلام.بعضی وقتا فکر ميکنم من خدا رو گم کردم يا خدا منو جا گذاشت.همه نوشته هاتو خوندم.حتی مطالب قبليتو .راستی آخر زن گرفتند برات يا نه؟خوش به حال خدا که يه نفر اينقدر ساده براش نوشته.شعر زياد ميگم اما حتی يه بار نتونستم برای خدا يه شعر توپ با قافيه بگم.نميدونم شايد خودش نمی خواد.تو دبيرستان دوستی که مثل تو با خدا راحت باشه داشتم اما الان نه و خيلی بده.بازم بهت سر می زنم حداقل آرومم می کنی.اجازه هست؟

سحر

راستش منم همچین لحظاتی داشتم ولی چون خیلی وقته هرچی می خواهم خدا بهم نمیده باهاش قهرم............ چی کار کنم؟ به کی امید داشته باشم؟

ehsan

سلام.وبلاگ جالبی داری.موفق باشی.يا حق

آسیه

سلام. مرسی که بهم سر زدين. خاطرات جالبی دارين. راستی با تبادل لينک چطوری؟

zohreh

منم می گم با تبادل لينک موافقی؟

م ش ا و ر ق ر ا ن ی

خواهش می کنم ادامه بدید خیلی جالب بود بله عزیزم شاید باور نکند کسی اما حقیقت این است خداوند هم به تمام وقایع دنیا در قران اشاره نموده است مگر نمی گوید یوم تبلی السرائر یعنی روزی که اسرار ها فاش شود و می گوید یوم ینظر المرئ ما قدمت یداه و یقول الکافر یا لیتنی کنت عذابا : روزی می بیند آنکس که حقیقت را می پوشاند یا به عبارتی پنهان کاری می کرد آنچه را که با دستان خویش فرستاده و زمانی که نظاره گر این عذاب بزرگ است میگوید ای کاش من خاک بودم و این عذاب را نمیدیدم و در آیه ای دیگر هم می فرمایدفمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و شرا یره هر کس ذره ای بدی کند و یا خوبی اثر آنرا می بیند نه اینکه می چشد مثل اینکه عذاب و لذت دیدن خیلی بیشتر از چشیدن است چون آنچه را تو می بینی قطعا دیگران نیز خواهند دید و همین است که دین خدا پایدار می ماند