بنام خدا

اولين باری كه تصميم گرفتم روزه بگيرم نميدونم چند سالم بود فقط ميدونم  ابتدائی ميرفتم ....خيلی اصرار كردم تا پدر ومادرم بعد از گفتن شرط و شروطشون راضی شدن منو هم موقع سحر بيدار كنن...

شرط و شروطی مثل ...دروغ نبايد بگی ...فحش ندي...با كسی تو كوچه يا خانه دعوا نكنی...به حرف مامان و بابات ، برادرات و خواهرات گوش كنی و .......والا روزه ات باطل ميشه....

همه شروطشون رو قبول كردم.....وقت سحر ....با يه بدبختی منو بلند كردن ...طوری كه برادرم بعدا ميگفت پيراهنت رو از تنت درآوردم دوباره دراز كشيدی و خوابيدي....به هر حال بيدار شدم....

فردا صبح وقتی از خواب بيدار شدم با خودم گفتم خب اگر قرار باشه من خانه باشم بايد هر كاری رو برادرام و خواهرام ميگن رو انجام بدم و حتما اونا هم انتقام ميگيرن....و بطور كلی كلاس كار پائين ميومد....

از طرفی هم اگر توی كوچه ميرفتم جز فحش و دروغ و دری بری چيزی گير آدم نمی اومد....به هر حال وقتی فحش ميدن نميشه بهشون گفت ...اوا تو بدي...وقتی بايد فحش داد تميز بايد يه چيزی بهشون گفت....

به هر حال به اين نتيجه رسيدم بهترين راه اينه كه برم سينما ....نه در استثمار برادرام و خواهرام قرار ميگيرم نه اينكه دروغ ميگم و نه فحش ميدم....

به هر صورت رفتم سينما....جاتون خالی از سانس اول تا سانس يكی مانده به آخر تو سينما بودم بعد ديگه از ترسم كه پدرم چی ميگه از سينما آمدم بيرون....رفتم خونه....

تو كوچه كه رسيدم ....داشتم تو خيال خودم سير ميكردم كه يكدفعه يك  چيزی خورد تو صورتم درد گرفت....نگاه كردم بالا رو ....نامرد يكی از بچه های محل بود با لوله خودكار ، ماش زده بود منم عصبانی شدم چند تا فحش نون و آبدار حوالش كردم اونم رفت تو اطاق و پنجره رو بست...

 گفتم ای بابا مثلا من روزه بودم ها....پشيمان شدم ...خيلی ناراحت شدم....لعنتی آخه مگه مرض داري...

رفتم خونه ..همه خواب بودن...تلويزيون رو روشن كردم و مشغول ديدن تلويزيون شدم

بعد از چند لحظه پدرم از خواب بيدار شد با همون قيافه خواب آلوده گفت بچه تا حالا كجا بودي...

منم از ترس گفتم پارك شهر رفته بودم گفت داداشت رو فرستادم دنبالت پيدات نكرد...گفتم رفته بودم تو كتابخانه.....ديگه حرفی نزد....

به هر حال مادرم هم گفت برو نان بگير ...گفتم حال ندارم..... و ...........

الان سالها از اولين روزه گرفتن من ميگذره...

وقتی فكرش رو ميكنم ميبينم ای كاش همون افكار دوران كودكی رو داشتيم....الان در روز چقدر دروغ ميگيم...چقدر تهمت ميزنيم...مال مردم رو حيف و ميل ميكنيم....و عين خيال ما نيست......

ادعا مان هم ميشه كه روزه ايم....اضافه كاری ايست نميكنيم  كارت رو ميديم شخص ديگری بزنه..غيبت مردم رو ميكنيم ترسی هم نداريم آبروی مردم بره ...

ای كاش آزار اذيت ما به همون لوله خودكار و ماش خلاصه ميشد ....به همون دروغ شايد ابتدائی و ساده نه اينكه با يك حرف نسنجيده آبروی شخصی رو بريزيم.... 

ای كاش همون بچه می مانديم .....

                                                                   يا علي23.gif

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرمهر

بر ميگردم / با چشمانم / که تنها يادگار کودکی منند/ ايا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟// نميدونم چرا يهو ياد اين شعر افتادم. من هميشه فکر ميکنم اين ادما نيستن که بزرگ ميشن بلکه با قد کشيدنشون اين رفتار ديگران که تغيرشون ميده و به اصطلاح تبديلشون میکنه به يک ادم بالغ!!! به هر حال متاسفانه اون روزای پاک سادگی ديگه بر نميگرده . من معمولا اينجا سر ميزنم گيرم که هميشه برات کامنت نذارم اخه تازه همين امروز اپديت کردی منم برای پست قبلی اظهار نظر ! کرده بودم٬ به هر حال ببخشيد. بهروز و بهکام باشی.

جاسمین

سلام من بيشترين رنج رو از اين رفتار بعضی از همکارهام ميبرم !واقعا مسلمونی ما داره به کجا ميره؟ اين ديگه چه جور ايمانيه؟ نماز واقعی نمازيه که جلوی کارهای بد آدم رو بگيره. نمازی که برای ريا خونده ميشه به چه دردی ميخوره؟ انگار ديگه ما آدم ها آخرت رو باور نداريم. وای بر ما. وای بر ما!

پروين

اي كاش براي هميشه كودك مي مانديم اي كاششششششش . جالب بود موفق باشي

سینا

سلام احمد جان. از کامنتت و از لطفی که به من و آتنا داری ممنونم. ايشالا بتونيم رابطمون رو ادامه بديم

مریم

و من خسته از اين دنيا و آدماش...

sa

سلم واقعا راس می گين ولی اينها ديگه برامون عادت شده ديگه حتی ناراحت هم نمی شيم . ديگه هيچی برامون مهم نيست و خلاصه صد تا از اين حرفها ...

atena

سلام جناب ...خيلی ممنون از لطفتون ... دوست خوبی مثله شما رو بايد حفظ کرد.. بازم ممنون ..خوش باشيد

saghi joon

سلام چه وبلاگ جالبی!چه متن زيبايی.ممنون احمد آقا

سینا

سلام و ممنونم موفق و مويد باشی