بنام خدا

 

زماني كه بچه بودم ...تقريبا 3 يا 4 سالم بود ....دائيم از تهران آمد گرگان يه سري به ما بزنه.... يادمه يه هديه هم واسه من آورد ....هر چند سن وسال كمي داشتم اما هيچ كس تا اون موقع به من هديه اي نداده بود...انگار دنيا رو به من داده بودن ...توي طايفه ما كسي بلد نبود از اين كارها بكنه .... خيلي خوشحال شدم ....يه آمبولانس كه كوكش ميكردي راه ميرفت و آژير ميكشيد....همون موقع بردمش توي كوچه ....با يكي از همبازي هام مشغول بازي شديم كه انداختش توي جوي آب و كثيف شد و رفتم گرفتمش زير شير آب و به نيم ساعت نكشيد كه خراب شد....من زياد از دائيم خاطره ندارم ...يعني اصلا خاطره ندارم....اما تا زماني كه زنده بود  بسيار دوستش داشتم  و دارم ...به خاطر همان هديه اي كه برام آورد اين همه ساله كه مهرش توي دلم افتاده.....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

الان سالها از اون موقع ميگذره....من 5 تا خواهر زاده دارم يعني 5 تا دائي ام....هر چند يكي از خواهر زاده هام تقريبا همسن و سال منه و تازه فارغ التحصيل شده....اما هر بار كه مرخصي ميرم ....امكان نداره دست خالي برم....يعني ديگه انتظار دارن من كه ميرم يه چيزي  براشون ببرم....كما اينكه وقتي ميرم شاهرود ...اول ساك منو تخليه ميكنن...بعد وسايل شخصيم رو ميذارن سر جاش و بعد مي شينند و بحث ميكنن كه چي مال كي ....شايد تمام عشقشون اينه كه فقط ساك منو ديد بزنن ...البته به يك خودكاري بندن ...مهم نيست چي آورده باشم ...فقط دوست دارن خوشحالشان كنم....

به قول خواهر زادم كه دختر هست ...ميگه دائي: جدا از رفاقت بين من و تو و بزرگ شدن من ....تو دائي مني و دوست دارم وقتي مياي.... ببينم يه چيز حتي  بي ارزش، كوچك، هم كه شده واسه من آورده باشي ....

الان وقتي فكر ميكنم به گذشته به حال يه سوالي هميشه از خودم ميپرسم...من در طول زندگيم شايد دستگيري مردم رو زياد كرده باشم....اما وقتي فكرش رو ميكنم همش واسه دل خودم بود فقط براي اينكه دلم رو راضي كنم...خوشحال بشم...هر چند رضايت خدا هم درش بوده ....اما هيچوقت يه گلي رو حتي نچيدم كه از اول براي خدا چيده باشم....هيچوقت كاري رو نكردم كه براي انجام اون كار تمايل نداشته باشم اما بلند شم و فقط براي خدا اون كار رو كنم.....خيلي لذت بخشه آدم يه كاري رو از همان اول فكر، براي خدا انجام بده نه براي دل خودش....كاري كه هنوز من انجام ندادم....يا شايد هم فكرم نميرسيد....

زمان دانشجوئيم يه نفر بود نميدونم چه كدورتي از من به دل گرفته بود كه وقتي منو ميديد اخماش ميرفت تو هم و صورتش رو برميگرداند ...بعضي وقتا احساس ميكردم كه با تمام وجود از من متنفره....يه بار واقعا ناراحت شدم و لبخندي زدم و يه گل از توي باغچه دانشگاه چيدم و رفتم جلو و گذاشتم توي جيب پيراهنش ودستم رو گذاشتم روي دوشش و  گفتم نميدونم چرا از من متنفري... اما من دوستت دارم.... و رفتم....

دفعه بعد كه توي سالن ايستاده بودم آمد از جلوم رد بشه سلام كرد و از جيبش يه شكلات بيرون آورد به من داد و صورتم رو بوسيد بدون اينكه چيزي بگه رفت.....

الان وقتي فكر ميكنم ما كدوم از اين كارها رو براي خدا انجام داديم ...كدام شاخه گلي رو براي خدا هديه فرستاديم....خدائي كه هر روز هزاران بار شاهد انواع و اقسام گناهان ماست.... كجاي زندگي مان تلاش كرديم از دل خدا دربياريم.....كجای زندگيمون يه هديه ، يه يادگاری به خدا داديم كه هميشه بياد ما باشه.... يه عمر ما رو دوست داشته باشه.....

 

                                                                    ياعلي23.gif

/ 25 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستایش

سلام. اولين باره که اين طرفی اومدم. ولی نوشته‌ات اونقدر به دلم نشست که انگار خيلی وقته که می‌شناسمت... و من فکر می‌کنم برای اينکه کاری خدا رو خوشحال کنه نيازی نيست که از همون اولش به خاطر اون باشه. هر کار خوبی خوشحالش می‌کنه؛ هر کاری که از ته دل باشه و به از سر مهرورزی... شادی و شاد کردن ديگران هم که آخرشه... ياعلی/

بانوی ايرانی

دوست عزيز٬ممنوم که به وبلاگ من سر زدی.يکساله که وبلاگ مينويسم و هر چه بيشتر توی وبلاگها می گشتم دوستان بيشتری پيدا ميکردم که هر کدوم به نوعی درد و مشکلی داشتن و يا بيشتر خبرهای ايران رو از وبلاگها پيدا ميکردم و اين خبرهای بد و داستان زندگی بعضی دوستان روحيه ام رو خراب کرده بود.گفتم بهتره کمش کنم و به خودم برسم و اطلاعاتم رو زياد کنم بهتره...تو دوست خوبم با وجود اين دل پاک ديگه چه هديه ای ميخوای به خدا بدی.چی بهتر از يه فکر روشن و يه دل پاک و مهربون.............موفق باشی.

شاهد

سلام وبلاگت خیلی قشنگه من به روزم دوس داشتی بيا خوشحال می شم شاد باشی

parandeye mohajer

سلام خيلی ممنون به کلبه ی من سر زدی وبلاگ زيبايی داری موفق باشی

مامان مينو

مثل شعر ناگهان ... مثل گريه بی امان ... مثل لحظه های وحی .... اجتناب ناپذير ... ای مسافر غريب ، در ديا خويشتن ... با تو آشنا شدم ، با تو در همين مسير ....

nazgol

سلام از اينکه به وبلاگ من سر زدی ممنونم. از انتقادتون هم ممنون.

نازنين

سلام....از طرز نوشتنت خيلی خوشم اومد...متمعنم که اين بار آخری نيست که به اين کلبه با صفا سر ميزنم....بدرود

.........

چرا هميشه با اين حرفا دوست داري ديگران رو به سمت خودت بكشي ، يه كم هم از بديات بگو.

نازنين

سلام سلام....من آپديت شدم....بياين که ميوه شيرينی رو ميزه... منتظرم...چشمک

bentolhoda

salam khoobe ke adam inghad be khodesh shak dashte bashe dar ghebale khoda ba inke delesh saf va pak hast........ imamhaye ma payambaremoon shabhaye deraz bidar mineshstan va do'a ha mikardan va hamishe toodo'aashoon az gonah va taghsire khodeshoon migoftan dar halike onha fereshteye bigonahi boodan pak ma'soom ...... shoma ham agar che karhayi ke mikardid be ghole khodetoon baraye erzaye dele khodetoon hast amma shoma ba karhatoon dele digaran ro mesle khaharzadehatoon khoshhal kardid va in arzeshesh bishtar az ine ke shoma bekhayid be khoda yek goli ya hedyeyi taghdim konid arzeshe in chizha khili ziyade mesle in ke har kas yeki ro khoshhal kone ingar hameye adamha ro khoshhal karde va vaghti hameye adamha khoshhal beshan khoda ham khoshhale pas to ba ye kar do hadafo baham mizani movafagh abshid jeddan ke weblohetoon fazaye sabz hast sabz bashid hamishe