بنام خدا

 امروز پنچ شنبه هست و يادآور يك مسئله كه هر پنچ شنبه منو آزار ميده

 يه زمانی بود كه پنجشنبه ها صبح وقتی از خانه بيرون ميرفتم يك نفر (هميشه هم خانم بودن) جلوم رو ميگرفتن و ميگفتن اين نسخه من رو داروهاشو بگير .

 اين مسئله رد خور نداشت هر پنجشنبه اين اتفاق ميافتاد حتی وقتی مسير رفت و آمدم رو تغيير ميدادم بازم همين اتفاق .

 ديگه طوری شده بود پنجشنبه ها ميدونستم الان يكی مياد و بايد براش داروهاش رو تهيه كنم....پولش هم برام مهم نبود چقدر باشه يا علی كه بهش ميگفتم هر چقدر بود ميپرداختم...البته ناگفته نمانه كه بعضی ها وقتی داروشون رو براشون ميگرفتم ميديدن مثلا يه آمپول و يه بسته قرص هست يه تشكر هم فراموش ميشد بكنن و من هم از اين كار اينا خندم ميگرفت كه وقتی ميبينن داروها پولش زياد نشده ارزش تشكر هم ميديدن نداره دريغ از.......تشكر...

 به هر صورت اين روند همينطور ادامه داشت تااينكه....

 يه روز پنج شنبه نميخواستم بيرون برم گفتم برم حمام...حولم رو انداختم رو دوشم درب حمام رو كه باز كردم....زنگ درب خونه رو زدن....

 با همون حوله رفتم درب خونه رو باز كردم يه زنی بود ...ميشناختمش از اون پيله ها...

 يادمه يه روز با پسرش بود پيله كرد كه من برا بچه هام ميخوام كتاب بخرم پول ندارم و...خلاصه ناگفته نمانه كه من شوهرش رو ميشناختم با شوهرش سلام و عليك داشتم چون دكتر ها به شوهرش كه لوله كش بود گفته بودن به هيچ وجه نبايد كار بكنه ...بنده خدا زنی ديگه افتاده بود به گدائی و مردی هم به گفته برادرم ساعت ۱۰ شب به بعد تو جوی های آب دنبال ميوه پوسيده ای چيزی برای خوردن ميگشت ...خلاصه اينو ميگفتم... چشمم كه به زنی افتاد از اون جائی كه بابت پيله شدنش به من خجالتی كه اون روز منو داد كه از حوصله شما خارجه خيلی جدی باهاش برخورد كردم و سرد(كه پشيمانم)...

 بهم گفت :مامانت هست گفتم: نه

 و گفت خداحافظ و رفت ....درب خونه رو بستم آمدم تو اطاق گفتم راستی يه كاغذ تو دستش بود نكنه نسخه بود من كه نميخواستم امروز برم بيرون خدايا عجب كاری كردم...سريع آمدم جلوی درب خونه تو كوچه نبود...

 لباسامو پوشيدم هر چی دنبالش گشتم پيداش نكردم....

 ديگه بعد از اون هيچوقت پنج شنبه ها چنان اتفاقی برام نيفتاد....

 ...فقط يه دنيا شرمندگی برام باقی موند....الان هر وقت كه ميرم شهرستان و سری به مادرم ميزنم اون زنی رو ميبينم و فقط شرمندگی برام ميمونه...شوهر زنی فوت كرد ...و ای كاش من......

                                                                                      يا علي

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mard e tanha

ممنون که سر زدی... بازم پيشت ميام باااااااااااای

شاهد

کاری نکنيم که به احساس زمين بربخورد.

farhad

سلام احمد جان . اين کاروان پرواز بليط برگشت نداره و به عالم برزخ پرواز داره که اگه بوکينگ بشيم ميريم انشالله بهشت و جواز نگيريم دیپورت می شيم جهنم. حالا فهميدی چرا راه رو اشتباه گرفتی ؟ ( پولی که ريختی برای حج سريعا ازش استفاده کن که شايد با من هم سفر باشی تو اين کاروان . موفق باشی ............ فرهاد

فرمهر

سلام دوست عزيز .مرسی که به من سر زدی . شعری که نوشتم مال دوران ابتدايی نبود اگر درست يادم باشه سال دوم يا سوم دبيرستان . به هر حال من از روی کتاب مدرسه ننوشتمش فقط اين شعرو خيلی دوست دارم .همين

najdi

ميدونی خيلی ساده دلی و كمی خنده دار sorry

مریم

تو کامنتهايی که برام ميذاری زياد بابا ننويس اون وقت احساس می کنم خيلی کوچولوام.(بازم ممنون)

مریم

۳،۴،... يعنی تا +بی نهايت؟!!!!!!!

vato vato

سلام .........خيلی اولن خوش اومدی به روشنايی ..دومن عيدت مبارک ..سومن خوش به حال اون دل دريايت! چهارمن ان شالله علی به زودی نسخه دردت رو بپيچه ديگه پنج شنبه ها اذيت نشی !پنجمن خوش باشين هميشه ! يا علی!

peyman

سلام . عيدت مبارک